بردگی امام سجاد

آیا امام سجاد بردگی یزید را قبول کرده؟

باسلام خدمت تمامی دوستان و همراهان عزیز؛

داستانی از ملاقات یزید بن معاویه (علیه اللعنة) با امام زین العابدین (علیه السلام) نقل شده است که در آن داستان، امام سجاد (علیه السلام) به اکراه و جبر، بردگی یزید ملعون را قبول می کند.

این داستان در کتاب الکافی مرحوم کلینی با سند صحیح و افراد موثق نقل شده که کتاب وسائل الشیعه و بحارالأنوار نیز آن را از کافی نقل نموده اند.

متن عربی و ترجمه داستان به شرح ذیل است که بعد از نقل آن به بررسی آن می پردازیم.

ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ عَنْ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام يَقُولُ إِنَّ يَزِيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ وَ هُوَ يُرِيدُ الْحَجَّ فَبَعَثَ إِلَى رَجُلٍ مِنْ‏ قُرَيْشٍ فَأَتَاهُ فَقَالَ لَهُ يَزِيدُ أَ تُقِرُّ لِي أَنَّكَ عَبْدٌ لِي إِنْ شِئْتُ بِعْتُكَ وَ إِنْ شِئْتُ اسْتَرْقَيْتُكَ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ وَ اللَّهِ يَا يَزِيدُ مَا أَنْتَ بِأَكْرَمَ مِنِّي فِي قُرَيْشٍ حَسَباً وَ لَا كَانَ أَبُوكَ أَفْضَلَ مِنْ أَبِي فِي الْجَاهِلِيَّةِ وَ الْإِسْلَامِ وَ مَا أَنْتَ بِأَفْضَلَ مِنِّي فِي الدِّينِ وَ لَا بِخَيْرٍ مِنِّي فَكَيْفَ أُقِرُّ لَكَ بِمَا سَأَلْتَ فَقَالَ لَهُ يَزِيدُ إِنْ لَمْ تُقِرَّ لِي وَ اللَّهِ قَتَلْتُكَ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ لَيْسَ قَتْلُكَ إِيَّايَ بِأَعْظَمَ مِنْ قَتْلِكَ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ علیه السلام ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَأَمَرَ بِهِ فَقُتِلَ حَدِيثُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام مَعَ يَزِيدَ لَعَنَهُ اللَّهُ ثُمَّ أَرْسَلَ إِلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام فَقَالَ لَهُ مِثْلَ مَقَالَتِهِ لِلْقُرَشِيِّ فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ علیه السلام أَ رَأَيْتَ إِنْ لَمْ أُقِرَّ لَكَ أَ لَيْسَ تَقْتُلُنِي كَمَا قَتَلْتَ الرَّجُلَ بِالْأَمْسِ فَقَالَ لَهُ يَزِيدُ لَعَنَهُ اللَّهُ بَلَى فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ علیه السلام قَدْ أَقْرَرْتُ لَكَ بِمَا سَأَلْتَ أَنَا عَبْدٌ مُكْرَهٌ فَإِنْ شِئْتَ فَأَمْسِكْ وَ إِنْ شِئْتَ فَبِعْ فَقَالَ لَهُ يَزِيدُ لَعَنَهُ اللَّهُ أَوْلَى لَكَ حَقَنْتَ دَمَكَ وَ لَمْ يَنْقُصْكَ ذَلِكَ مِنْ شَرَفِكَ.[۱]

برید بن معاویه از امام باقر (علیه السلام) نقل می کند که یزید به مدینه وارد شد و قصد حج داشت. او به دنبال مردی از قریش فرستاد و او را آوردند. یزید به او گفت: آیا اقرار میکنی که بنده من هستی و اگر خواستم تو را بفروشم و اگر خواستم به عنوان بنده از تو استفاده کنم؟ مرد قریشی گفت: ای یزید! به خدا قسم تو در قریش در حسب و نسب بالاتر از من نیستی و پدرت نیز نه در جاهلیت و نه در اسلام از پدر من بالاتر نبوده و تو نیز در دین از من بالاتر نیستی و بهتر از من نیز نیستی،پس چگونه به آنچه که تو از من خواستی (بندگی) اقرار کنم؟؟ یزید به او گفت: به خدا قسم اگر اقرار نکنی تو را خواهم کشت! مرد قریشی گفت: کشتن من به دست تو، بالاتر از کشتن حسین فرزند امیرالمؤمنین و فرزند پیامبر خدا (علیهما السلام) نیست. یزید نیز به کشتن او دستور داد و او کشته شد. سپس به دنبال امام سجاد (علیه السلام) فرستاد و همان سخنانی که به مرد قریشی گفته بود به امام عرضه داشت. امام فرمود: اگر (به بندگی تو) اقرار نکنم، مرا مانند مرد دیروزی نخواهی کشت؟ یزید لعنة الله گفت: چرا تو را خواهم کشت! پس امام فرمود: به آنچه که گفتی اقرار میکنم ولی من بنده مجبور و مکره هستم پس اگر میخواهی مرا نگه دار و اگر می خواهی مرا بفروش! یزید گفت: این (که اقرار کردی) برای تو بهتر بود خون خودت را نگه داشتی و این (اقرار) از بزرگی ات کم نکرد.

این داستان اشکالاتی دارد و از نظر آموزه های دینی دارای بُعد است:

اشکال اول: یزید اصلا از شام خارج نشد

همانطور که علامه مجلسی (علیه الرحمة) بعد از نقل این حدیث تذکر می دهد، نقل شده است که یزید ملعون بعد از حکومت خود اصلا از شام خارج نشد چه رسد به آنکه به مدینه سفر کند.

احتمال داده اند که ممکن است منظور از یزید فرستاده او یعنی مسلم بن عقبه باشد[۲] و این نیز صحیح نیست چرا که او مدینه را قتل عام کرد و کعبه را به آتش کشید پس چگونه ممکن است که قصد حج داشته و اراده زیارت خانه خدا را داشته باشد.

مروج الذهب نیز اینچنین نقل کرده زمانی که مسلم بن عقبه به مدینه وارد شد و حضرت را خواست و ایشان و پدر و اجداد او را سب و لعن می کرد و زمانی که امام حاضر شد، او را بسیار اکرام کرد و کنار خود نشاند و به ایشان گفت که هر حاجتی که بخواهی برآورده می کنم.

در ادامه بعد از خروج امام اطرافیان اینچنین به مسلم گفتند:

و قيل لمسلم: رأيناك تسبُّ هذا الغلام و سَلَفه، فلما أتى به إليك رفعت منزلته، فقال: ما كان ذلك لرأي مني، لقد ملئَ قلبي منه رعباً.[۳]

ما دیدیم تو به مرد جوان و اجداد او را سب و لعن می کردی ولی زمانی که به پیش تو آمد جایگاه او را گرامی داشتی! مسلم گفت: قصد من این نبود ولی قلب من از این جوان پر از وحشت و ترس شده بود!

همچنین زمانی که یزید مسلم را فرستاد به او اینطور دستور داد:

و انظر عليّ ابن الحسين فاكفف عنه و استوص به خيرا، فإنّه لم يدخل مع الناس.

خلاصه آنکه مراقب زین العابدین (علیه السلام) باش و به او خوبی کن، او در شورش مردم شرکت نکرده است.

در ادامه نیز نقل شده که حتی مروان بن حکم خانواده خود را نیز از ترس مسلم به امام سجاد (علیه السلام) سپرده بود.[۴]

با توجه به این گفته ها، آیا این رفتار مسلم با تاریخ های دیگر سازگاری دارد؟

اشکال بعدی آنکه اگر منظور از یزید مسلم بن عقبه باشد، با ادامه روایت سازگاری ندارد زیرا مرد قریشی خود را با مسلم در قریش مقایسه می کند در حالی که مسلم اصلا از قریش نیست.

اشکال دوم: عدم مناسبت متنی

در میانه روایت عبارت حَدِيثُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام مَعَ يَزِيدَ لَعَنَهُ اللَّهُ دیده می شود که اصلا به قبل و بعد خود مناسبتی ندارد و اصلا معنایی ندارد و معلوم نیست که تصحیف بوده و یا عنوان بابی بوده.

نکته سوم: استفاده نکردن از عبارت ابیه

مورد سوم که آن را به عنوان اشکال مطرح نکرده ایم آن است که معمولا در روایات، اهل بیت (علیهم السلام) پدر و اجداد خود را با نام «ابیه» یعنی پدرم، مورد خطاب قرار می دادند در حالی که در اینجا، امام باقر (علیه السلام) نمی فرماید که یزید به دنبال پدرم فرستاد، بلکه می فرماید به دنبال علی بن الحسین فرستاد!

اشکال چهارم: عدم مناسبت سخن امام با مشی اهل بیت (علیه السلام)

اینچنین تسلیم شدن و سخن گفتن امام با مشی و مرام اهل بیت (علیهم السلام) سازگاری ندارد! مخصوصا اگر این پاسخ را با خطبه امام (علیه السلام) بعد از جریان شهادت پدرشان مقایسه کنیم، این عدم مناسبت آشکاری بیشتری خواهد داشت.

در هیچ جای تاریخ نقل نشده است که هیچکدام از ائمه (علیهم السلام) از باب تقیه در مقابل حاکم و قاتل خود، برای جلوگیری از قتل، مقام خود را کاهش داده و رتبه خود را پایین آورد. قابل توجه است که تقیه و عدم اعلان عمومی امامت بوده و نقل شده است ولی اینچنین کاهش رتبه و ذلت و انکار مقام نقل نگردیده است و هیچگاه اهل بیت (علیهم السلام) در مقابل حاکمان به انکار مقام خود نمی پرداخته اند.

اشکال پنجم: عدم تکرر نقل

مرحوم شعرانی در تحقیق شرح ملاصالح مازندرانی اشکال بسیار زیبا و دقیقی را نقل می کند که بیان میکنیم:

در میان اصولیون (حدیثی یا اعتقادی) یکی از علائم کذب بودن خبر آن است که آنچه شأنش نقل زیاد است، زیاد و کثیرا نقل نگردد. برای مثال اگر فردی برای ما خبر آورد که در نماز جمعه مؤذن از بالای مناره به پایین افتاد و هیچکس دیگر این را برای ما نقل نکند، به کذب و دروغ بودن این سخن پی می بریم؛ چرا که اگر نماز جمعه که بزرگترین اجتماع آحاد مختلف مردم است، اتفاقی مهم و بزرگ مانند این افتاده باشد، حتما باید افراد زیادی آن را به ما خبر بدهند.[۵]

این روایت نیز حاکی سفر حاکم و پادشاه شام، به حکومت دشمن خودش یعنی زبیریان برای حج است که هیچ جایی نقل نشده است و این نشانه کذب روایت است.

نتیجه و جمع بندی

این روایت هرچند سند معتبری دارد و در کتاب معتبری نقل شده است، اما از نظر محتوایی اشکالات فراوان و زیادی دارد که آن را از شأن اعتبار و حجیت می اندازد.

اما ممکن است پرسیده شود که چگونه ممکن است که اینچنین حکایتی با این سند معتبر نقل شود! برای پاسخ به این سؤال به نقل روایتی ابتداء می پردازم:

يَا أَبَا مُحَمَّدٍ مَا أَشَدَّكَ فِي الْحَدِيثِ وَ أَكْثَرَ إِنْكَارَكَ لِمَا يَرْوِيهِ أَصْحَابُنَا فَمَا الَّذِي يَحْمِلُكَ عَلَى رَدِّ الْأَحَادِيثِ فَقَالَ حَدَّثَنِي هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ أَنَّهُ سَمِعَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَقُولُ لَا تَقْبَلُوا عَلَيْنَا حَدِيثاً إِلَّا مَا وَافَقَ الْقُرْآنَ وَ السُّنَّةَ أَوْ تَجِدُونَ مَعَهُ شَاهِداً مِنْ أَحَادِيثِنَا الْمُتَقَدِّمَةِ، فَإِنَّ الْمُغِيرَةَ بْنَ سَعِيدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ دَسَّ فِي كُتُبِ أَصْحَابِ أَبِي أَحَادِيثَ لَمْ يُحَدِّثْ بِهَا أَبِي‏.[۶]

شیعیان به یونس بن عبدالرحمن عرضه داشتند که چرا انقدر در احادیث سختگیری می کنی و آنچه برای تو نقل می شود زیاد انکار میکنی؟ چه چیزی تو را مجاب می کند که احادیث را رد کنی؟ یونس گفت: هشام بن حکم اینچنین از امام صادق (علیه السلام) برایم نقل کرده است: حدیث را از ما قبول نکنید مگر آنکه با قرآن و سنت موافق باشد و یا برای آن شواهدی از احادیث دیگری پیدا کنید. همانا مغیرة بن سعد احادیثی که پدرم آن را نقل نکرده را در کتب یاران و اصحاب پدرم وارد می کرد.

با توجه به این روایت و بسیاری از احادیث دیگر در می یابیم که برخی افراد جاعل کتاب و نوشته های اصحاب را به بهانه نقل و کتابت می گرفتند و احادیث جعلی را به آن اضافه می کردند.

البته در طول تاریخ و با تأکید و اهمیت و سختگیری های اصحاب، ورود اینگونه احادیث به کتب اصحابِ معتبر بسیار سخت بوده و در طول زمان پاکسازی شده و قابل تشخیص است.


[۱] الکافی، ج۸، ص۲۳۴

[۲] بحارالأنوار، ج۴۶، ص۱۳۸

[۳] مروج الذهب، ج۳، ص۶۹ و ۷۰

[۴] الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۱۲ و بحار الأنوار، ج۴۶، ص۱۳۸

[۵] شرح کافی مولا صالح مازندرانی با تحقیق شعرانی، ج۱۲، ص۳۰۳

[۶] اختیار معرفة الرجال کشی، ص۲۲۴

کپی لینک کوتاه
کپی شد!
https://fanaus.ir/?p=5369 کپی شد!